وقتی از کوچه و خیابون می گذری،واژه هاجدیدی به گوشت می خوره که اونا رو نمی تونی تو هیچ فرهنگ لغتی پیدا کنی. نگاشون که می کنی؛جوان های کوچه خیابون رو می بینی که این واژه ها رو بین هم رد و بدل می کنند؛ واژه هاییکه یک شبه متولد می شوند و عمر کوتاهی هم دارند.اما در همین حیات کوتاه خود خیلی تکرار می شوند، که دلیل آن انبوه نسل جوان تنوع پذیر ماست که از هر چیز جدیدی استقبال می کند،حتی در مقوله زبان نسل سوم از خیلی چیزا می خواهد شکل جدیدی بسازد بدعت در هر چیز مثل یک اعتراض به همه چیزهای خشک و رسمی و اتو کشیده برای آنهاست تا آنجا که دست به تحریف زبان مادری خود زده و به گونه ای حرف می زنند که انگار ساکنین سیاره ای دیگرهستند.خلاصه اینکه نسل سوم یعنی شکستن حصار ها و چهار چوب های سنتی باورها.
خانم گل
حکومت ایران فارغ از خوب یا بد بودن عملکرد چندین ساله اش و یا حمایتهای پنهان حکومتهای بیگانه (مشخصا بعضی کشورهای اروپا نظیر فرانسه و انگلیس) تا امروز دوام آورده، ولی هرگز به مرحله ثبات نرسیده؛ به چرای آن هم در فرصتی دیگر باید پرداخت.اما حرف من این است که این دستگاه به دلیل خصوصیت رادیکال مذهبی که دارد (کاری به خوب یا بد بودنش ندارم) چون از پارامترهای مقدس و الهی وام گرفته؛همچون کتب الهی استاتیک است یعنی به هیچ وجه ظرفیت انفعال، شکل پذیری و کلا خصوصیت دینامیک که یکی از اصلی ترین عوامل حکومتهای دموکراتیک است را نمی تواند داشته باشد. همانند آن که یک آجر از بنایی را برداریم تمام ساختمان را در معرض فرو ریختن قرار می گیرد. این نوع حکومت مانند یک تابلوی نقاشی تمام شده است. اگر کوچکترین دستی به آن بزنید ارزش تابلو را از بین برده اید. به همین خاطر میبینید در مقابل این همه فشار افکار عمومی و اعتراضات مردمی عقب نشینی در کار ندارند. مطمئن باشید تا روز آخر هم نخواهند داشت. نه اینکه نخواهند بلکه نمی توانند.
باربد شمس
به جمع رودلاگیان خانم گل نیز افزوده شد.حضور سبزش را صمیمانه تبریک می گوییم.
رودلاگ
به دلیل خط مشی صرفا فرهنگی و هنری رودلاگ، بیان عقاید سیاسی خود را در این فضای مشترک جایز نمی دانم لذا مطلب "در پس این قیل و قال" را برداشتم. از همه عزیزان نظر دهنده که دغدغه های سیاسی اجتماعی خود را در میان گذاشتند صمیمانه متشکرم.
باربد شمس
وبلاگی را حتما سر می زنم که: | |
![]() |
8% - الف)مطالب تخصصی داشته باشد. (2 رای) |
![]() |
8% - ب)با دعوت وبلاگر و تبادل لینک (2 رای) |
![]() |
4% - پ)داشتن ظاهری جذاب و زیبا (۱ رای) |
![]() |
21% - ت)فقط مفید بودن مطالب (5 رای) |
![]() |
8% - ث)شهرت وبلاگرو تعدادبازدیدکنندگان (2 رای) |
![]() |
38% - ج)الف و ت (9 رای) |
![]() |
13% - ج)پ و ث (3 رای) |
مات به گوشه ای خیره شده بود. موهای حنایش که از کنار روسری گل گلیش بیرون زده بود، صورت سفید و چروکیده شو مث یک قاب طلایی سرخ زینت می داد. گفتم: بی بی!
اصلا محلم نذاشت. فکر کنم گوش هم نداد.
روحی داشت تو تراس گریه می کرد. اخمامو تو هم کردم و گفتم : بسه دیگه تو هم.
چه نمایی داشت درختهای سبز و بلند بیرون، یک پارچه سبز. آبان ماه بود ولی سبزِ سبز...
گلدون شیشه ای زمخت روی میز کنار تخت خیلی تو ذوق می زد. از همون اول به نظرم زیادی می اومد.
- کی اینو گذاشته اینجا.
خواستم برش دارم آرنجم به پارچ آب روی میز خورد و شترق پخش زمین شد.
- بیا ببین چی شد. از بس گریه می کنی... اینجا جارو پیدا نمی شه؟... این تلفن من زنگ میزنه؛ بیا یک دقیقه؛ ببین این تیکه های شیشه همه جا پخش شده یک کاری کن.
الو...الو... سلام! قربانت... نه!...نه!...مگه چنده؟... آخ آخ... اومدم اومدم.
روسریشو ماچ کردم. عادتم بود. یاد بچگی هام می افتم. همیشه وقتی قصه می گفت من می رفتم روی کولش سوار می شدم که موها شو بو کنم.
- بی بی جون! من باس برم. خدا حافظ! دفعه بعد زودتر میام. این سرمهاتم اینقده نکن نگا کن چقده دستات سیاه شده.
از پله ها که می رفتم پایین دکتر حکمتی داشت می اومد بالا. دیگه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. می دونم که بهتر نمیشه چرا خودمو گول بزنم. تو پیاده رو برگهای زرد پاییزی قرچ قرچ زیر پام صدا می دادند. آبان ماه بود ...زردِ زرد...
۲۰ آذر ۱۳۷۷( تقدیم به روح سبز بی بی که خاطرات کودکیم با یاد او عجین است)
از طرف باربد در ساعت ۳:۳۰ بعدظهر
- من اهل قلم نیستم. متن نویس آماتور خوبی هم نیستم. متنی هم که در بالا خواهم گذاشت موید همین مطلبه برای این طنزی هم که این پایین نوشتم تصوری به جز یک هجویه نداشتم والا مشکلی با قشری که با آنها شوخی کردم ندارم.
- ما سه نفریم که بمب اتم هم بینمون جدایی نمیندازه... وبلاگ برای ما یک هدف نیست، بنابراین به هیچ عنوان روابط دوستانه مان تحت الشعاع اون قرار نمی گیره. (برای من که اینترنت و وبلاگ یک تفننه و تصمیمم هم اینه که وقت کمتری براش صرف کنم شاید دیگر کمتر به وب گردی بپردازم.)
ضمنا لازمه بگم که تجربه مرمر خانوم و بابک در اینترنت بیشتر از منه،در واقع زمانی که اونها با اینترنت آشنایی داشتند من نمی دونستم با چه امکاناتی میشه به اینترنت متصل شد. قبل از آشنایی من با وبلاگ، بابک با این مقوله آشنا بود. در این مدت هم که افتخار دوستی با بابک را دارم. خیلی چیزها آموختم و اینقدر به این دوستی ایمان دارم که مطمئنم هیچ چیز جز تقدیر بین ما جدایی نخواهد انداخت. این درخواست مصرانه من بود که این عزیزان افتخار این کار گروهی را به من بدهند و در نهایت باید بگم : ...ما سه نفریم که بمب اتم هم بینمون جدایی نمیندازه...
- دوستانی که لطف دارند و نظر می دهند، توجه داشته باشند IP و زمان ثبت نظرشون نزد ما به امانت می مونه که به عنوان یک امضاء قابل پیگرد است. بنابراین اگر با نیت سوء دست به اقدامات بی خردانه بزنند؛ عواقب اون اول از همه گریبانگیر خودشان خواهد شد. من و بابک و مرمر هیچ فرقی با هم نداریم، من به شخصه تحمل هر گونه نظری را دارم ولی دوستانم را سزاوار هیچ گونه افترائی نمی بینم. شاید اگر کسی به من توهین کند اهمیتی قائل نشوم ولی از بی حرمتی به همکارانم راحت نمی گذرم.
از طرف باربد در ساعت ۳:۳۵ بعدظهر
سلام به همگى.
نمى دونم آیا نقاش معروف اسپانیا یى "فرانسیس گویا"﴿۱۸۲۸-۱۷۴۶﴾ رو میشناسید یا نه. اخیرا" فیلمی از زندگی گویا دیدم به اسم " گویا در بوردو" که جوایز زیادی رو نصیب خودش کرده. قبلا" تعدای از کارهای گویا رو دیده بودم اما چیز زیادی از زندگی او نمی دونستم. خیلی خلاصه بگم که گویا،به "سردمدار سبک نوین نقاشی" خصوصا" در خود اسپانیامعروفه. گویا قوانین نقاشی کلاسیک رو متحول میکنه و تصاویر بدیعی خلق می کنه که در اونها به جای تصاویر منظره های شیک و یا موضوعات تروتمیز ،به فقر و نکبت و جنگ و به دیو درون انسانها میپردازه، اونم با دید یک نابغه ی نقاش. البته نقاشی تروتمیز هم کم نداره، گفته باشم!
این فیلم برداشت تاثیرگذاریه از زندگی گویا، با یک تیتربندی عالی، با یک موسیقی محسورکننده، بازی بی نظیر هنرپیشه ها. به علاوه، چیزی که در مورد هین فیلم جالبه در امیخته شدن صحنه هایی از فیلم با تئاتره.﴿ البته تحلیل من در حد یک بیننده ی آماتوره!﴾
کارکردان فیلم "کارلس سائورا" ست. دعوتتون می کنم هم کارای نقاشی گویا رو گیر بیارید و ببینید هم این فیلم رو!
از طرف مرمر در ساعت ۷:۰۰ بعدظهر
آن سوی پنجره
در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعداز ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعداز ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در این مدت یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت.
این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد:«شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.»
((نقل از داستانهای کوتاه از نویسندگان ناشناس ))
حرکت به سمت تائو
وقتی بخواهیم به سمت تائو بروید اولین کاری که باید بکنید اینه که خواستن رو فراموش کنید. مادامی که به دنبال به دست آوردنش هستید از اون دور می شوید چون رها ساختن و به چیزی چنگ نزدن (نیروانا) حتی چنگ نزدن به تائو ،شرط تائویی بودنه.
تهیای مطلق تائو
یک لحظه تامل کنید! لیوان پر بی نیاز است یا لیوان خالی؟ دست پر نیازمند است یا دست خالی؟ در فلسفه تائو این خالی است که بی نیاز است چرا که پر نیازمند پر بودن است تا باقی بماند. نهایت تهیا "تائو" است که منشاء همه جلوه های وجودی است. این تناقض بنیاد فلسفه ی تائویسم است.
پس به خاطر بسپاریم: پارادوکس جوهر اندیشه تائویی است.
از طرف بابک در ساعت ۷:۴۳ صبح
مفت باشه،...باشه
نه! واقعا خدا وکیلی، اگه این وبلاگ آزاد نبود، اینقدر چرت و پرت نامه به نام وبلاگ در می اومد؟ که نه ته داره نه سر داره، نه نویسنده اش تعهدی احساس می کنه و نه اصلا موضوع داره؛ پوچه پوچ!
از طرف باربد
این باربد ما اهل جنگولک بازیه! من مطمئنم دلش قنج می زنه وقتی به تبلیغات تو روزنامه نگاه می کنه.عاشق تیتر و چهارخط اوله. تا می گم این مقاله رو می خوام بذارم تو وب لاگ دست وپاش شروع می کنه به پریدن و از دهنش کف می زنه بیرون! آخه می ترسه یه وقت آب تو دل بیننده ها تکون بخوره فکر کنم اگر بخواد با کسی دوست بشه ترجیح میده از صبح تا شب بهش چشمک بزنه به جای این که دو کلام حرف حسابی بزنه! چی کار کنیم دیگه این باربد ما این جوریه!
از طرف باربد
توضیح باربد : والا چی بگم. من می خواستم تا الان مخاطب داشته باشم لحن نوشتاری من هم خوب یا بد محاوره ایه فکر می کردم این طوری می تونم ارتباط بر قرار کنم ولی حالا می بینم از هر 50 بازدید کننده فقط 1 نفر نظر میده و هر چی آدم حسابی که می شناسم میگه سطح وبلاگت مبتذله!!! حالا می فهمم این هفته نامه رنگینکی ها که تمام 15 صفحه شون رو به تایتانیک و عکس هدیه تهرانی خلاصه می کردند به حدی که آدم حالش به هم می خورد به خاطر چی بود. بابک از دست من عصبانیه چون آخرین مقاله اش راجع به "نسل قدیم بحران اجتماعی نسل جدید" را به خاطر طولانی بودن و سنگین بودن مطلبش پابلیش نکردم. اونم یه اعتراف وحشتناک کرد. دوستاش گفتند "دکتر! در حد تو نیست تو همچون جایی مطلب بنویسی بیا برات یه وبلاگ جدا بزنِیم" تازه دو زاریم افتاد که چرا در مقابل اصرار من که چرا به آشنا ها خبر این وبلاگ رو نمیدی می گفت نه! صبر کن. اصلا قائده من که مطلب باید 5 خط باشه جذاب باشه طیف گسترده رو شامل بشه و... از نظر اون رد شده است. حرفش اینه که باید ما حرف داشته باشیم به قالبی که می پسندیم مطرح کنیم حتی اگه هیچ کس اونو نخونه. و معتقد اگه من این کارهامو ادامه بدم میشم عین یه لبو فروش!!!بهش میگم بابا از این 20000 وبلاگ فعال ایرانی 80درصدش متعلق به زیر 20 ساله که مخاطب زیادی هستند وبعضا پر بیننده ترینند پس همه اشتباه می کنند میگه: "مگه یه آدم 15-16 ساله چی برای گفتن داره؟ چند تا کتاب تا الان خونده؟ چه حرفی می زنه که بخواد در خواننده نیاز ایجاد کنه؟" می دونم قصد تو هین نداره ولی به این فکر میکنم که او حتی از رنگ و قالب رودلاگ هم خوشش نمیاد باشه! شاید تجربه کار گروهی بتونه قالب قشنگتری برای اینجا بسازه. از این به بعد تصمیم دارم خودم باشم و بنویسم حتی اگر فقط خودم بیننده اش بمونم.
![]() |
Fri May 16, 7:17 AM ET |
Iranian film director Samira Makhmalbaf his film 'Panj E Asr' (At five in the afternoon) in competition, at the 56th Film Festival in Cannes, France, Friday, May 16, 2003. (AP Photo/Lionel Cironneau) |
سمیرا مخملباف هم برای خودش خانومی شده .من نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه باباش موج سواری بلده؛ شاید هم اشتباه می کنم.
"ممانعت ازاستفاده آزاد از اینترنت به هر عنوانی و توسط هر مرجعی نقض آشکار حقوق بشر است و محکومیت آن بر همگان معلوم است. بار دیگر شاهد پاک کردن صورت مسئله به جای حل ریشه های علت آنیم.
باربد شمس - ایران"
این نظر من بود که در سایت بی بی سی فرار گرفت.
شما هم می توانید نظر خود را در بی بی سی بیان کنید.
سوسیالیم :دو گاو دارید.یکی را نگه می دارید.دیگری را به همسایهء خود می دهید.
کمونیسم : دو گاو دارید.دولت هر دوی آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.
فاشیسم : دو گاو دارید.شیر را به دولت می دهید.دولت آن را به شما می فروشد.
کاپیتالیسم : دو گاو دارید.هر دوی آنها را می دوشید.شیرها را بر زمین می ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.
نازیسم : دو گاو دارید.دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.
آنارشیسم : دو گاو دارید.گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.
سادیسم : دوگاو دارید.به هر دوی آنها تیراندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.
آپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.
دولت مرفه : دو گاو دارید.آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.
بوروکراسی : دو گاو دارید.برای تهیهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.
سازمان ملل : دو گاو دارید.فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند.آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می کنند.نیوزلند رای ممتنع می دهد.
ایده آلیسم : دو گاو دارید.ازدواج می کنید.همسر شما آنها را می دوشد.
رئالیسم : دو گاو دارید.ازدواج می کنید.اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید.
متحجریسم : دو گاو دارید.زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
فمینیسم : دو گاو دارید.حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.
پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید.از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.
لیبرالیسم : دو گاو دارید.آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.
دموکراسی مطلق : دو گاو دارید.از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.
سکولاریسم : دو گاو دارید.پس به خدا نیازی نیست.
یاد سهراب
بیست و سومین سالگرد درگذشت سهراب سپهری ، شاعر و نقاش نامدار معاصر ایران، در مزار وی در شهر "مشهد اردهال" در نزدیکی کاشان برگزار می شود.
به یاد خاطره ای افتادم از این عزیز که می خوام براتون بگم:
یه مدتی سهراب به پاریس رفته بود اونجا به دلیل مشکل مالی با دوستش تمام پولشون رو گذاشتن رو هم که نفری ۷ فرانک بود وسایل نقاشی خریدند و در پیاده رو کنار خیابان شروع به نقاشی کردند طوری که عابران زیادی محو تماشای هنر وی شدند و همون روز توانستند ۱۴۰۰ فرانک از عابران پول جمع کنند که سهراب ۷۰۰ فرانک را به خاطر ۷ فرانک شراکت دوستش به او داد .
واقعا وقتی آدم به دنیای پاک وساده و راحت این مرد هنرمند فکر می کنه بیشتر به روح لطیف و بزرگ اون پی میبره . روحش شاد.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد،
چینی نازک تنهایی من.
----------------------------------------------------------------------------------------
افزودن سایت خود به گوگل
دوستان اگر می خواهید سایتتان در گوگل ثبت شود به این لینک رفته سایت خود را وارد کنید(ولی فقط ۱ بار والا کارتان خراب می شود.)
آدرس سایت:http://www.google.com/addurl.html
--------------------------------------------------------------------------------------
این گوگل آلرت رو در هات هینت معرفی کردم ولی دلم نیومد اینجا نگم. آخه راست کار بچه های وبلاگ نویسه که می خوان مطالب جمع کنند. در این سایت شما می توانید چندین مورد علاقه خودتان را ثبت کنید تا به طور زمان بندی شده نتایج جستجوهای گوگل ویا هر چیز جدید در آن رابطه به محض ثبت شدن به ایمیلتان فرستاده شود.
--------------------------------------------------------------------------------------
آ سید مصطفوی خودمون
من یه همکار دارم که هم صنف ماست و هم سن ماست و همسایه و خلاصه خیلی دیگه با ما اشتراکات داره. این آ سید مصطفوی قصه اش طولانیه،آقازاده از نوادگان بزرگان تاریخ ایران است ازهمون عزیزانی که هودر (حسین درخشان) در معرفی زهرا اشراقی میگفت من چشم امید به اینها دارم یه جوان ریز نقش با چهره معصومی که تن صدای گیرایی داره و حرکات سنجیده و بسیار پخته اش اون رو لااقل یه ۱۰سالی از سنش جلوتر انداخته ،تا اینجای مطلب که خسته کننده نبود. نه؟ ولی یه چیز مونده من علت بیان این مطلبم این بود که ایشون دیشب راضی شد یه وبلاگی بزنه و بنا به معروفیتش حرفهایی رو که داره بیان کنه.
شما هم می تونید با نشر این رسانه به کسانی که واقعاٌ با وبلاگ آشنایی ندارند با چهارتا کلمه ساده،دین مطلب رو ادا کنید.
البته به شرط اینکه چهرتا آدم پیدا کنید که بیایند و بخوانند و نظر بدهند و لینکتان کنند،خلاصه ختم کلام راهتان دراز است....به قول بیتا:هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم.
(لابد منظور بیتا این بود بعداٌ به شما نیازی نیست)
----------------------------------------------------------------------------------
یکی از دوستانم بابک که خدای این کتاب؛یی چینگه و
خوره طالع چینیه، کلی دیروز به خاطر این مطالبی که پابلیش کردم شاکی بود. آخه می دونید چیه، ممکنه من نتونم حق مطلب ادا کنم اونوقت این خیلی لطمه محسوب میشه ، البته در دست اقدام دارم که یک سری از ترجمه شعر های تائو ی چین که ترجمه بزرگ شاعر ایران زمین شاملو کبیر است را به صورت قطعات کوتاه لابلای یادداشتها با همکاری بابک بیاورم.در هر حال فرهنگ به شدت عظیم چین و به طور کلی زرد پوستان شرق دور چنان عمیق در روح انسان رسوخ میکنه که حتی ما ایرانیان بااین پیشینه هم در مقابل سنگینی این فرهنگ نمی تونیم استوار بمونیم. حدود ۳ یا ۴ سال پیش بود که اجلاس سران ۱+۷ در چین برگزار شد در اتاق کنفرانس چنان فرهنگ چین حکمفرما بود که بیل کلینتون،تونی بلر،ولادیمیر پوتین با لباس چینی حضور یافته بودند به این میگن بار فرهنگی ،اینقدر حرف برا گفتن داره که لباس تنه اینها هم بکنه. اینه که یه قدرتی با کشور گشائی چون فقر فرهنگی داره در جهان منفورترهم میشه ولی نگاه کردن به یکی از هزاران فستیوال مردمی چین ساعتها به آدم لذت میده،سعی من اینه که این پیشینه ۸۰۰۰ ساله را تا حدودی منتقل کنم سحر این شرق شناسی به حدی است که سهراب سپهری چندین سال سرطان خودش را با آن مهار کرد.چشم!بهرام و نازیلا ی عزیز بیشتر خواهم گفت. شاید ما هم غوطه ور شویم من که بی ئی چینگ آب هم نمی خورم.