X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1382
آتش درون بخاری در حال خاموش شدن بود، شاید او هم مانند لیدیا خسته بود،لیدیا به آرامی از بسترش بر خاست تا هیزم بیاورد ولی پشیمان شد.او حالا می فهمید که چه چیزی برای خوشبختی اش لازم بوده و هیچوقت نتوانست داشته باشد.می دانست که زن فقط با عشق خوشبخت است، حالا دیگر هیچ چیز به او تعلق ندارد حتی نوشته هایش.
فقط چند قطعه عکس زیبا با زیر نویسی خوش خط چخوف و نامه هایی که زمانی آنقدر ارزشمند بودند حالا نفرت انگیزند.بار دیگر به دستخط نگاه کرد و به بخاری نزدیک شد.چهره اش داغ شد.نمی دانست از رنج است یا گرمای آتش.هذیان می گفت:من زنم… درون نامه ها عشقش بود که نتوانست داشته باشد، پس چرا نگه بدارم،پس یکی از نامه ها آتش گرفت،بعد دومی و آتش شعله ور شد،چند لحظه گذشت به خود آمد و بسوی بخاری دوید ولی دیگر دیر شده بود و گذشته او خاکستر شده و از بین رفته بود.
یادش می آمد تمام آن لحظات شیرین را.چخوف به او پیشنهاد کرده بود برای آنکه نویسنده ای قابل شود نثرش را صیقل دهد و از توضیحات اضافه بکاهد.حتی ایرادهایش نیز خوشایند بود.وقتی داستان کوتاه، درباره ع ش ق را خواند، بیشتر غمگین شد.قصه عشق آنها در این داستان کوتاه شکل گرفته بود.لیدیا دیگر قانع شده بود که نویسندگان بزرگ عشق و زندگی را در رویا های شخصیتهای داستانهایشان می بینند.او در یافته بود که دیگر هیچگاه چخوف را نخواهد دید.آتش هنوز شعله ور بود و لیدیا…
بر گرفته از کتاب زنان در زندگی چخوف
نوشته:سن گورگیان
خانم گل